10سال ازآن زمان که مربی فرهنگی درمرکزشماره 2سمنان بودم می گذشت.
بعد از انجام تمام کارها پشت میز کتابدار نشسته بودم که حضور جوانی در مرکز با سلام و احوال پرسی و اینکه شما خانم حیدریان هستید توجهم را به او بیشتر نمود .
با صحبت بیشتر فهمیدم که او از اعضاء پیشکسوت است ،دور هم نشستیم و مهمان چای و شیرینی شدیم و خاطرات را مرور کردیم ،از حضور در مرکز 1 سمنان ، مربیان ، اعضاء گروه نمایش ، بازیها و شیطنتهای کودکی همراه با اعضاء پسر گفتیم و شنیدیم و قرار شد روزی همراه با دیگر نوجوانان در مرکز گرد هم بیاییم .
لحظه های حضور با آنهاخاطره انگیز و فراموش نشدنی بودند.
این عضو فعال ، مهربان ، دلسوز و وفادار محمد مهدی ترحمی بود که مربیش را فراموش نکرده بود و به دیدارش در مرکز شهمیرزاد آمده بود .
برای این نوجوان وفادار که خاطرات 10سال پیش را برایم تکرار نمود و دیدارش امید را برایم به ارمغان آورد، آرزوی موفقیت، پیروزی و سربلندی را از خداوند منان دارم .

کانون شامرزا...
ما را در سایت کانون شامرزا دنبال میکنید
برچسب: بعد از سالها دیدمش,بعد از سالها,بعد از سالها باردار شدم,بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم,بعد از گذشت سالها دیدم تو رو دوباره,بعد از گذشت سالها اندوه و دلگیری,خواهران غریب بعد از سالها,بعد از این سالهای سگی,شعر بعد از سالها,ادامه تحصیل بعد از سالها,
نویسنده:
بازدید: 43